داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی

خرید بک لینک
پیدیاف اصلیپیدیاف ویرایش شدهفایل ورد --------------------------------------------------با یک فشنگ چه میتوان کرد غیر از خودکشی؟منصور علیمرادی دریای سراب در تیلههایِ سبزِ چشمانِ خشکِ مردِ بلوچ جا خوش کرده بود. گرداگردِ برهوت، غبار بود و غبار و باد. بادِ سرگردان همچون زنی مجنون بیقاعده میرقصید بر سطحِ هموار دشت. بلوچ از پس سی سال زندگی در واحههای وهمناک، روزی را تا به این حد نفرین شده به یاد نداشت. موج شن در سینهی تپهها به گونههای چروکیدهی پیرزنانی میمانست در حال احتضار، شتر به مکافات پا بر زمین میکشید که دانههای شن بر کف گوشهی دهاناش به انبوه زنبورها بر مومی خشک شباهت داشت. مرد بلوچ مهار میکشید و به زحمت جلو میرفت......با این موقعیتی که پیش اومده به خصوص با این گرد و خاکی که داره این باد بیپدر میکنه، بعید میدونم بتونه مرد بلوچ با شترش از این برهوت لعنتی بگذره و برسه به شهر تا بدماش دست ناشر. بالاخره هر چی نباشه خودش یه پا کویریه، باید بتونه یه راهی پیدا کنه. «پیدا میکنم عامو ابرام، پیدا میکنم. شتر مریض احواله. از راه اصلی اگر بخوام که برفته باشم و کویر رو بخوام که دور بزده باشم که شتر رفته از دست. مجبورم که از میانبر برم شاید دو روزه برسم به شهر، دوا درموناش کنم، بفروشماش بشه خرجی دهگاه.» نمیدونم اگر توالت نبود، نویسندهی جهان سومی کجا رو داشت که به شتر یارمَمَد فکر کنه؟! بیدلیل نیست بین نویسندههای ما اونایی که دستی در کشیدن داشتن رمانای چقدر جلدی نوشتن، به خاطر همین مدت زیاد موندنشون تو این جور جاییه دیگه. تو محل کار که عمراً بشه فکر کرد. تو این خونهی لعنتیام که نه بوق ماشینای خیابون میذاره، نه سر و صدای طفلای همسایه ا داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 12:39

دانلود فایل پیدیافدانلود فایل وردخواندن در تارنمای راسخونشاعرانگی و داستان – شمس لنگرودی  منطق خبری و منطق هنریحافظ میگوید: «ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست». وقتی با این شعر مواجه میشویم، یا باید بگوییم: حافظ عقلاش را از دست داده بود که با مگس حرف میزد، یا بگوییم: نه! حتماً منظوری غیر از حرفزدن با مگس داشته، خواننده همان اول متوجه میشود که این کلام استعاری است و قصد، «مگس» نیست. به جای مگس هر کسی و هر چیز دیگری میتواند باشد. تفاوتِ «عرصهی منطق شعری» و «عرصهی منطق خبری» و غیر شعری همین جاست.دو عرصهی مختلف منطقی داریم: نخست عرصهی خبری، مثل این که بگوییم: «ای فلانی! این جا جای تو نیست». این جمله فقط میخواهد خبر بدهد. به فلانی خبر بدهد و ما متوجه شویم که فلانی بیخود آن جا ایستاده است. تمام حرفهای روزمره و نوشتههای علمی و هر نوشتهای که قرار است مطلبی را روشن کند در حوزهی منطق خبری است. در منطق خبری، واژه همان معنایی را دارد که ما میدانیم. واژه اهمیت زیادی ندارد، تخیل هم نقشی ندارد. آن چه مهم است بیان هر چه روشنگرانهترِ منظورِ گوینده است. اما در این شعرِ حافظ منطق خبری وجود ندارد. یعنی حافظ نمیخواهد نکتهای را برای مگس روشن کند. او مگس را بهانه قرار داده و به در میگوید که دیوار بشنود. این نوع از گفتهها دیگر در منطق خبری نمیگنجد، چرا که اساساش غیرمنطقی است. این نوع از گفتهها را ما به عنوان «منطق هنری» میشناسیم. منظور این است که هنرمند گاهی میخواهد حرفی بزند که نمیشود سر راست گفت، پس به تخیلاش رجوع میکند و سعی میکند از طریق تخیل آن را بیان کند. بتهوون میگوید: «وقتی زبان از سخن باز میماند موسیقی آغاز میشود». یعنی وقتی که از داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 12:39

کانال انجمن داستانی شهرزاد داراب در تلگرام

https://telegram.me/shahrzadstoryd
shahrzadstoryd@
کانال تلگرام انجمن فیلم داراب
https://t.me/darabfilm
darabfilm@
این وبلاگ تنها به اطلاع رسانی فعالیت های انجمن فیلم و شهرزاد داراب از دید من به عنوان عضو هر دو انجمن می پردازد و بیانگر موضع رسمی این دو انجمن نیست.

داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 12:39

پیدیاف ترجمهی بهمن دارالشفایی( ملاک بررسی همین نسخه است.)پیدیاف ترجمهی ابراهیم یونسی(ویرایششده)پیدیاف ترجمهی ابراهیم یونسی(متن اصلی از کتاب هفته)پیدیاف متن اصلی به زبان انگلیسیگیرنده شناخته نشد.نویسنده: کاترین کرسمن تایلور،  ترجمه ابراهیم یونسی بانه آقای مارتین شولز کاخ رانتزنبورگ۱ مونیخ – آلمان دوازدهم نوامبر ۱۹۳۲مارتین عزیزم!به وطنت آلمان بازگشتی، چقدر به تو رشک میبرم. گرچه آلمان را از زمان پایان تحصیلاتم به بعد، دیگر ندیدهام اما هنوز اونتردن لیندن۲ مرا به سوی خود میکشد و آن مباحثههای عمیق، دوستیهای شیرین، و آن آزادی بیحد و مرز معنوی را به یادم میآورد. حالا دیگر روحیهی اشرافی، نخوت و فخرفروشی پروسی، و میلیتاریزم از بین رفته و دورهاش سپری شدهاست. اکنون تو به یک آلمان دموکرات و آزادیخواه برگشتهای، به سرزمینی که فرهنگی غنی دارد و سرشار از عناصری است که برای قوام آزادی مورد نیازند. چه زندگی خوشی خواهی داشت. آدرس جدیدت بسیار جالب است و اینکه میبینم سفر دریائی تا این اندازه خوشایند الزا و بچهها بوده است، لذت میبرم.و اما من، آنقدرها سرخوش و شاد نیستم… صبحهای یکشنبه، خود را مرد بی زن تک و تنهایی مییابم که هدفی در زندگی ندارد. آشیانهام و خوشیهای روز یکشنبهام به آن سوی دریاها انتقال یافته است. آه! آن خانهی بزرگ و آشنای روی تپه- و آن خوشآمدگویی گرمتان، که میگفت تا وقتی با هم نباشیم لذت زندگی کامل نیست! و الزای سرخوش و زندهدل که تبسمکنان بیرون میآمد و دست مرا میفشرد و فریاد برمیآورد: «- ماکس! ماکس!۳»… و آن کوچولوهای خوشگل، به خصوص هنریخ۴ کوچولو… لابد وقتیکه مجدداً او را بب داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 15:30

 پیدیاف پیدیاف اصلی----------------------------------------------میدان عاشقیبهناز علی پور گسکریاز مجموعهی «رشت، یک شهر، بیست داستان» گردآوری کیهان خانجانی  در تاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۹۸ جاروی مکنده، در دستهای خدمتگزار ادارهی پست، واقع در میدان شهرداری رشت، نامه را از زیر کمد بایگانی بیرون کشید. زن جوان، دامن مانتو را جمع کرد، پای کمد نشست و قشر ضخیم پُرز و غبار را از تن نامه برداشت. فرستنده: زیار سلامت، رشت، راستهی پیلبازار، خیابان شریعتی، پلاک۱/۲ گیرنده: امینا نوری، تهران، خیابان گیشا، کوچه ششم، پلاک۲/۱ خدمتگذارِ جوان نامه را داخل صندوق انداخت، دستها را به هم کوفت و کمد آهنی را هل داد سمت دیوار. او که محتمل عاشقی نکرده بود و رسم آن نمیشناخت، میتوانست با بر هم زدن خاکستری دیرنده، آتشی را تازه کند. چنین بود که حدیث مکرّر وصل و هجرانی دیگر آغاز شد. من، دیدهبانِ بلندقامتِ میدانِ شهرداری، با کلیدهای شهر، فشرده بر سینهام، به روایت قصهی امینا و زیار نشستم و آنگاه تن به تنِ عمارتهای سفید با چارقدهای سرخ و دهها چشمِ باز، نشستیم به تماشای ورود امینا. تماشایی که این روزها در شهرِ ترس خوردهیِ تهی از آدمیان، حظّی دارد. ما که صد سال سوژه بودیم و نبودیم، و در عکسها و نقاشیها منجمد میشدیم، تلافیجویانه ناظران احوال آدمیشدهایم. در تن شهر ویروس خوفناکی جولان میدهد و ته و توی شهر و آدمهایش را میتراشد. عمارت بزرگ شهرداری میگوید: «نه، این مرض از جنس طاعون ماضی و قحطیهای پس آن نیست؛ پدیدهی دیگری است.» مردههای مهر و موم شده، بی غسل و کفن در قبرها فرو میافتند و بلاوارثها در گورهای جمعی جای میگیرند پارچههای سیاه بر سر داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 15:30

کانال انجمن داستانی شهرزاد داراب در تلگرام

https://telegram.me/shahrzadstoryd
shahrzadstoryd@
کانال تلگرام انجمن فیلم داراب
https://t.me/darabfilm
darabfilm@
این وبلاگ تنها به اطلاع رسانی فعالیت های انجمن فیلم و شهرزاد داراب از دید من به عنوان عضو هر دو انجمن می پردازد و بیانگر موضع رسمی این دو انجمن نیست.

داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1402 ساعت: 21:23

فایل PDF را از اینجــــــــا دانلود کنید.فایل PDF اصلاح شده را از اینجــــــــا دانلود کنید.بانوی باغشهریار مندنیپور از مجموعهی«هفت ناخدا» به قرن پانزدهم هجری، و به چرخش هزارهی میلادی، من هم نویسندهام. در آبا و اجداد من بیگمان کاتبی بوده است و در آبا و اجداد او، لابد شاعری که سودای محاکات و سرگردانی را، خون به خون، در شاهرگ نبیرههای خود به ارث رساندهاند... من روزی روزگاری محکوم و مبتلا شدم به جنونِ یافتن یک زیباییِ مُقَدَّر، که باید مینوشتمش، اگرچه در را به روی مرگم باز میکند. خواهم گفت داستانش را. اصلن شروع کردهام گفتن داستانش: گاهیگاهی در حفرههای بین خواب و بیداری، که لحظاتی مرموز و بازمانده از یک غارت عتیق هستند، مرد میانسالی را دیدهام، بالایش بلند، مویش بلند، در قبای قرنهای دور، که در دشتی، راهی است. دور میشود و دورها، سواد بامها، گنبد و منارهای فیروزه ایِ یک شهر پدیدارند. بهار است. دو طرف و وسط راهی که از شهر به کوههایی سورمهایِ پشت سر میرود، بهمن و شقایق و بابونه روییدهاند. مرد آشفته نیست. انگار به رنج سرگردانی عادت دارد. اوایل فکر میکردم لابد او هم مثل من سالهای مدید با صبرِ کرمهایِ تن ایوب، در جستجوی زنی بوده است که در بعضی داستانهایش حضور یافته، اما بعد فهمیدم که از قصد او بیخبر ماندهام. من یکی که این زن را نه برای تصرف تهیمغز مردانه، که برای ستایش و خیالپروری میخواستم، و تا بخصوص هشدارش بدهم از تقدیر شومی که در داستانهایم برایش رقم خورده.... باری البته میدیدم که آن مرد از تماشای گلهای بهاری، خود را تسلا هم میدهد. ندیده، یقینم بود که در کیسهی چرمینی که پرِ شال دارد، انواع قلمها و دوات نهفته. راو داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1402 ساعت: 21:23

پیدیاف ترجمهی بهمن دارالشفایی( ملاک بررسی همین نسخه است.)پیدیاف ترجمهی ابراهیم یونسی(ویرایششده)پیدیاف ترجمهی ابراهیم یونسی(متن اصلی از کتاب هفته)پیدیاف متن اصلی به زبان انگلیسیگیرنده شناخته نشد.نویسنده: کاترین کرسمن تایلور،  ترجمه ابراهیم یونسی بانه آقای مارتین شولز کاخ رانتزنبورگ۱ مونیخ – آلمان دوازدهم نوامبر ۱۹۳۲مارتین عزیزم!به وطنت آلمان بازگشتی، چقدر به تو رشک میبرم. گرچه آلمان را از زمان پایان تحصیلاتم به بعد، دیگر ندیدهام اما هنوز اونتردن لیندن۲ مرا به سوی خود میکشد و آن مباحثههای عمیق، دوستیهای شیرین، و آن آزادی بیحد و مرز معنوی را به یادم میآورد. حالا دیگر روحیهی اشرافی، نخوت و فخرفروشی پروسی، و میلیتاریزم از بین رفته و دورهاش سپری شدهاست. اکنون تو به یک آلمان دموکرات و آزادیخواه برگشتهای، به سرزمینی که فرهنگی غنی دارد و سرشار از عناصری است که برای قوام آزادی مورد نیازند. چه زندگی خوشی خواهی داشت. آدرس جدیدت بسیار جالب است و اینکه میبینم سفر دریائی تا این اندازه خوشایند الزا و بچهها بوده است، لذت میبرم.و اما من، آنقدرها سرخوش و شاد نیستم… صبحهای یکشنبه، خود را مرد بی زن تک و تنهایی مییابم که هدفی در زندگی ندارد. آشیانهام و خوشیهای روز یکشنبهام به آن سوی دریاها انتقال یافته است. آه! آن خانهی بزرگ و آشنای روی تپه- و آن خوشآمدگویی گرمتان، که میگفت تا وقتی با هم نباشیم لذت زندگی کامل نیست! و الزای سرخوش و زندهدل که تبسمکنان بیرون میآمد و دست مرا میفشرد و فریاد برمیآورد: «- ماکس! ماکس!۳»… و آن کوچولوهای خوشگل، به خصوص هنریخ۴ کوچولو… لابد وقتیکه مجدداً او را بب داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1402 ساعت: 21:23

صفحه بندی